حس غریب

یوسف زهرا


بچه ها با گريه به خواب ميروند...و تو مهياي نماز شب ميشوي...

اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته اي که صداي دختر سه ساله حسين (ع)

به گريه بلند ميشود...

گريه اي نه مثل هميشه....

بچه بغل به بغل و دست به دست ميشود...

اما ارام نه....

پيش از اين هم رقيه هرگز ارام نبوده است.....

از خود کربلا تا همين خرابه...لحظه اي نبوده که ارام گرفته باشد...

انگار که داغ رقيه بر خلاف سن و سالش از همه بزرگتر بوده است....

هربار که گفته است.... کجاست پدرم؟؟؟

کجاست پناهم؟؟؟

همه با او گريستند و وعده مراجعت پدر از سفر را به او داده اند....

اما امشب...

انگار ماجرا فرق ميکند...

اين گريه با گريه هميشه متفاوت است...

اين گريه اي نيست که به سادگي ارام بگيرد....

فقط خودش که گريه نميکند...

به مويه هاي کودکانه اش همه را به ضجه مي اندازد...

...

...

...

تو هنوز سر سجاده اي...

که از سر بريده حسين(ع) ميشنوي که....


خواهرم...

دخترم را ارام کن....

 

تو ناگهان از سجاده کنده ميشوي و به سمت سجاد(ع) ميروي...

او رقيه را در اغوش ميگيرد...

مدام سر و روي او را بوسه ميزند....

تلاش ميکند او را ارام کند...

اما نميتواند......

او موفق نميشود...

تو بچه را از اغوشش ميگيري...

از داغي سوزنده تن کودک وحشت ميکني....

تو با هر زباني که بلدي و با هر شيوه اي که هميشه اورا ارام مي کردي

تلاش ميکني اما صداي بريده بريده اي با اشک مي گويد ...

با   با..... با   با.....

و ديگر صدايي نمي آيد......

حس غریبیا سلام.عزاداریاتون قبول

یه سوال....

به نظر شما کربلا چی داشت که زینب (س)جز زیبایی ندید؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ساعت 22:36 توسط حس غریب | 22 نظر
طبقه بندی: بدون دسته 

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin